امروز 12 شهریور 1389

صفحه اول
معرفی جشن ها
گزارش اجرای جشن ها
مقالات و متون
صوت و فیلم
تصاویر
موبایل
دریافت ها
پیوندها
دفتر یادبود
درباره ما
تماس با ما


داستانک های رضوی  

 به شرطی که...

نپرس جمعیت چقدر بود. آن قدر زیاد که یادم نمی آید! همین قدرش را بدان که فقط بیست و چهارهزار نفر از آن جمعیت، قلم و کاغذ به دست آمده بودند. کاروان امام که رسید نیشابور، مردم داشتند منفجر می شدند؛ از خوشحالی، از شوق، از گریه، از شلوغی، نمی دانم. همین قدرش را بدان که وقتی امام سر از کجاوه بیرون آورد، اشک و خنده و فریاد در هم آمیختند. نگهبانان کاروان نمی گذاشتند امام یکی دو روزی بین شیعیانش بماند. چه می گویم؟! حتی نمی گذاشتند امام پیاده شود. این تنها فرصت ما بود برای دیدنش.  و برای شنیدن حرفی از زبانش. گفتیم:

- آقا جان، حدیثی برایمان بگو تا در دنیا و آخرت به کارمان بیاید.

خواسته مان را پذیرفت. جمعیت ساکت شد تا بشنود. بیست و چهارهزار قلم از بیست و چهارهزار قلمدان درآمد و کلمه به کلمه ای که از زبان امام خارج شد را روی بیست و چهارهزار کاغذ نوشت:

-   از پدرم موسی بن جعفر شنیدم که او از پدرش جعفر بن محمد نقل کرده و او از پدرش محمد بن علی و او از پدرش علی بن الحسین و او از پدرش حسین بن علی و او از پدرش علی بن ابیطالب، که پیامبر گفت که من از جبرئیل چنین شنیدم که خداوند فرموده است: «کلمه ی لااله الاالله دژ و باروی استوار من است، هر کس وارد آن شود، از عذاب من در امان می ماند.»

او زنجیروار از قول پدرانش گفت و ما زنجیروار نوشتیم. حدیثی را که بعدها به سلسله الذهب معروف شد: زنجیره طلایی. بیست و چهار هزار قلم روی کاغذها آرام گرفت. نگهبانان کاروان آرام نمی گرفتند. ناقه را حرکت دادند.دل ها به تپش افتاد. چشم ها دوباره نم گرفتند. همهمه خواست بالا بگیرد... که ناگهان ناقه ایستاد. امام دوباره سر از کجاوه بیرون کرد:

-        بشرطها و شروطها...

گوش ها تیز شد، قلمدانها دوباره خالی شد. این چه شرط و شروطی است که امام می خواهد برای امنیت دژ خداوند بگذارد؟ اما جمله امام خیلی هم طولانی نبود:

-        ... و «انا» من شروطها. 


  آرشیو داستانک ها